
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط...
ادامه مطلب
غیر از اینه که با صداها زندهام؟ و کم پیش میاد چیزی از جزئیات صداها یادم بره. اول صدای آدما، بعد بوی تن آدما و بعد عکسها. نمیشه که گمشون کنم. صداها همیشه زندهان. بوهای آشنا، هر از چند گاهی دوباره تکرار میشن و فقط عکسها هستن که بعضی وقتا شجاع میشم و پاکشون میکنم."چرا پاکش نکردی؟"دیشب پرسید. وق...
ادامه مطلب
..دختر: میدونی یه آهنگایی هست چون یه موقع بهخصوصی پخش شدن، توی ذهنت مونده. خود آهنگه هیچی ندارهها. مثلا چمیدونم، خوشگلا باید برقصن (میخندد) ولی تو باهاش گریه میکنی. چون یه خوشگلی بوده که دیگه برات رقاصی نمیکنه.پسر: یا برعکس.دختر: آره، راست میگی؛ یا بر عکس! حالا اینو گوش کن. (گوشیاش را بر می...
ادامه مطلب
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. مثل همین الان. سردم شد بغضم گرفت. درست نبود. رفتم سراغ کمد. لباسش رو از روی جالباسی مرتب کردم. آستینش رو مرتب کردم. پایینِ پاچهی شلوار زیریش رو مرتب کردم. دست کشیدم روی لباسها. فرار کردهبودم و پناهم صاحب لباسای کمد بود. ترسیدم اما لباس رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. ج...
ادامه مطلب
چشمهام رو میبندم. و قبل از خوابیدن به همهی فرو رفتنای زندگیم فکر میکنم. به اتفاقای نیفتاده فکر میکنم. مثل فرو رفتنم تو بالش، وقتی توی ماشین خوابم برده. میرسیم. بغل میشم و خواب و بیدارم. تختی که توش فرو میرم، و پتویی که روم کشیده میشه. موهایی که شاید کنار زده بشه و شاید قبل از کنار زده شدن، سوژهی یه عکس بشه. عکسی که تو میگیری. اما از اینجا به بعدش رو خوابم میبره و هیچوقت نمیفهمم.به اتفاقای افتاده فکر میکنم. به فرو رفتن توی آغوش کسی. که مطمئن نیستی به موندنش. ولی پذیرای اون آغوشی. چون نمیخوای برگردی به دنیای تنهای خودت. و هر دروغی...
ادامه مطلب
دقیقش یادم نیست. اما روزی که روی پله برقیهای مترو پیش خودم فکر میکردم که داستانهای قدیمی از یک جایی به بعد نباید دنبال آدم کنند، پدر و دختری که پشت سرشان بودم به بالای پلهها رسیدند. پدر دست دخترش را گرفته بود و دنبال خودش میکشید. اما دختر اصرار داشت جوری قدم بردارد که پایش روی خط بین موزاییکها نرود. پشت سر پدر و دختر شروع کردم به راه رفتن، جوری که پایم روی خط نرود. منتظر بودم کسی از پشت پایم را لگد کند. یا کسی سرم فریاد بزند که این چه طرز راه رفتن است؟ بعد دیدم دستهایم چقدر خالیست. به دستهای دختر حسودیم میشد. کسی را داشت که دستش را بگیرد و ز...
ادامه مطلب
دنیام رو دارم دوباره میسازم. درواقع میچینم. فهمیدم که همهی نابسامونیها به خاطر این بود که هیچی سر جای خودش نبود. هیچ حس و ماجرا و غصه و شادیای رو به اندازهی کافی تجربهاش نمیکردم. در جای مناسب تجربهاش نمیکردم. این شد که هی ادامه دادم و به روی خودم نیاوردم و گفتم این هم یه مدل زندگی کردنه و گور بابای بقیه و حرفاشون. اما خُپ، نشد. یه چیزایی توی زندگی هست مثل قانون و اصل. که همیشه ثابتن. نمیشه احساس کرد زندگی متفاوتی داری و میتونی بیخیال این قانونا بشی. بالاخره یه جایی جونتو میگیره و باعث میشه متوقف بشی. البته خود این توقف هم خوبه، قشن...
ادامه مطلب
چهار و پنجاه دقیقهی بعدازظهر پنجشنبه و دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم چطور باید بیانش کنم یا دربارهش بنویسم. ولی فارغ شدم. یا حداقل به خیال خودم فارغ شدم. بالاخره از سایهی آدمای قدیمی، که همهش وابستگی بود و وابستگی و وابستگی، دور و رها شدم. عجیبه. ولی خندون و آروم رها شدم. اولش دردناک بود. ولی فهمیدم که دنیام هیچوقت از حضور آدما خالی نمیشه. هیچوقت تنها، توی غار خودم نمیمونم. و بعد شروع کردم به کنار اومدن با این حقیقت که آدمای قدیمی، با آدمای جدید کنار نمیان. دلشون نمیخواد من رو کنار آدمای جدید ببینن ولی خب، این موضوع وقتی اهمیت ...
ادامه مطلب