خرید بک لینک
دقیقش یادم نیست. اما روزی که روی پله برقیهای مترو پیش خودم فکر میکردم که داستانهای قدیمی از یک جایی به بعد نباید دنبال آدم کنند، پدر و دختری که پشت سرشان بودم به بالای پلهها رسیدند. پدر دست دخترش را گرفته بود و دنبال خودش میکشید. اما دختر اصرار داشت جوری قدم بردارد که پایش روی خط بین موزاییکها نرود. پشت سر پدر و دختر شروع کردم به راه رفتن، جوری که پایم روی خط نرود. منتظر بودم کسی از پشت پایم را لگد کند. یا کسی سرم فریاد بزند که این چه طرز راه رفتن است؟ بعد دیدم دستهایم چقدر خالیست. به دستهای دختر حسودیم میشد. کسی را داشت که دستش را بگیرد و زندگی را جوری برایش تصویر کند که هیچ وقت نترسد و البته دختر هم هیچ وقت برای پدرش تعریف نمیکند که با امروز، درست میشود یک هفته که با دوست صمیمیاش قهر کرده و این کمی ته دلش را لرزانده است. دلش را لرزانده است چون "قهر قهر تا روز قیامت" جدیترین و مصممترین جملهی دنیاست که از زبان بهترین دوستش شنیده و در جواب این جمله مانده چه بگوید. فقط به چشمهای دوست بغل دستی نگاه کرده، بعد با بغض کیفش را جمع کرده و از فردا جایش با یکی از بچههای کلاس عوض شده. و حالا که درسشان به حرف "س" رسیده برایش سخت است که فردا از دست سبا، سیب بگیرد. و با بقیهی بچههای کلاس دست بزنند که حالا سبا میتواند اسمش را بخواند و بنویسد.
پدر هنوز دست دختر را گرفته و به سمت خودش میکشد تا به خیال خودش دختر مثل آدم راه برود و زودتر برسند خانه. دختر اما فکر میکند هر چقدر دیرتر به خانه برسند، فردا هم دیرتر به سراغش خواهد آمد. و مطمئنم که موقع شام آخرین نفریست که غذایش را تمام میکند و درست موقع خوردن لقمهی آخر، به سرش میزند که لپهایش را با کاربن بلیت هواپیمای پدر، قرمز کند و خودش را به مریضی بزند. تا فردا سبا مجبور نشود به دستش سیب بدهد. و مادرش برایش آب پرتقال بگیرد و بگذارد تا برنامه کودک صبح تلویزیون را ببیند.
پدر و دختر دور میشوند. بازی دختر تمام شده. اما من هنوز مراقبم تا پایم رو خطهای بین موزاییکها نرود. دوباره فکر میکنم داستانهای قدیمی "ای کاش" از یک جایی به بعد دنبال آدم راه نیفتند.
و بلیتم را نشان دستگاه می دهم.

برچسب: you always walk a step behind, نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 7:30

صفحه بندی