حالا اصلا نمیخواستم اینا رو بگم. میخواستم بگم من تازه دارم میفهمم چه بلایی سرم اومده. لابد فهمیدی که هر چی میگم و مینویسم برام اتفاق افتاده. تو هم اتفاق یکی از اون قصهها بودی که چند شب پیش، قبل از اینکه خوابم ببره، رو صندلی شاگرد نشسته بودم، ازم پرسیدی "چرا؟" و من فریاد کشیدم:
"چون کسی که عاشقشم، تو نیستی. اسمش، اسمِ توئه. صداش، صدایِ توئه. قیافههاتون مثل همدیگهس. اما تو نیستی. از تو خیلی دوره. انقدر دور که نه یکبار ناراحتم کرده، نه تهدیدم کرده. همیشه همراهمه. با منه. تو نیستی. تو اصلا منو نمیبینی. -اینجای قصه چشمام پر از اشک شد و با دستام پاکشون کردم و دماغم رو بالا کشیدم- وقتی توی لعنتی دعوام میکنی و اشکم رو درمیاری، میاد دستم رو میگیره و میگه "نباید منو دوست داشته باشی." بهم میگه "میبینی که همش دارم اذیتت میکنم." اما من دست از سرش برنمیدارم. وقتی باشه، خوشحالم. اما وقتی باشی، ناراحتم و حالا، چطور، چطور و چطور جرئت میکنی به من بگی مثل یک برادر بزرگتر مراقبتم؟"
میدونی، حق نداری منو از کسی که عاشقشم منع کنی و انقدر ساده فرند زونش کنی. چون من از تو متنفرم ولی با قصهی تو زندگی میکنم.که من با قصههام نفس میکشم و بغلشون میکنم و باورشون دارم. چون همینا بود که منو نویسنده کرد. همین آدمهایی که اومدن و رفتن. همین آدمهایی که قضاوتم کردن و بعد ازم فاصله گرفتن. همین آدمهایی که بهشون اعتماد داشتم ولی گذشت تا دستشون رو بشه. و نه. همهی این قصهها تلخ نبود.
پریشب، تو اوج گریه و حالِ بد، به شکیبا پیام دادم. بهش گفتم خسته شدم از این همه ناقص بودن. از اینهمه اذیت و آزاری که بقیه میگن مسببش منم. "شکیباجون، نکنه واقعا مسببش منم؟"
شکیبا مگه چند بار منو دیده که برام مینویسه:
"همیشه برام یه تصویر فرشتهگونی با شال قرمز."و بعد خیالم رو راحت میکنه که از بین این همه قصه و رویایی که به هم میبافم تا دنیام رو بگذرونم،
" ماها واسه هم هستیم دختر همیشه فهیمهی من."
و من باز دوباره به سایهی آدمی که عاشقشم نگاه کردم که وایساده بود لای در اتاق، توی باریکهی نور و آروم بهم گفت:
"برم؟ یا بمونم؟"
من مخاطبهای وبلاگم رو نمیشناسم. ولی گمون میکنم که بعضیاشون قدیمی باشن و منو بشناسن و بعضیها هم توی سرچ پیدام کرده باشن. برای قدیمیها میگم، ببخشید که کانال تلگرامم رو پاک کردم. اینستاگرامم رو دیاکتیو کردم و فعلا دارم اینجا مینویسم. بهخدا من نوشتن رو دوست دارم، انتشارشون رو بیشتر، ولی برداشتهای عجیبِ آدمای نزدیک و ترس من و بیاعتمادیم به همه و بدتر از اون قصهگو بودن و سادگیم توی گفتنِ نگفتنیها، فقط وبلاگ رو برام باقی گذاشت. قول میدم که بیخبر گم و گور نشم.
ارادت.
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی