خرید بک لینک
به مرگ فکر میکنم. مردنِ خودم. به اینکه زمانی هست که دیگر اینجا نخواهم بود. زمانیکه از آنجا به بعد، این دستهای من نیست که تند تند روی صفحه کلید لپتاپ میچرخد و تایپ میکند. زمانی که همهچیز این اتاق ساکن و ساکت باقی خواهد ماند. و من مالک هیچ چیزش نیستم. مثل لباسها که در کمد، قاب عکس که روی میز و ساعت مچیِ قرمز که در کشوی بغل میزم جا خواهد ماند. تا ابد.

اما درست از همان لحظه است که جادوی عکسها شروع میشود. جادوی چشمهای داخل عکس که همهجا دنبال آدم است. همان نگاههای معنادار که قبلا معنیش خیره شدن به لنز دوربین بود. اما حالا دارد به آدمها نگاه میکند. و من آرزوی مردگان را میدانم. برنگردند به این دنیا اما آن مراسم عظیمی را که بعد از مرگشان توقع دارند راه بیفتد، نگاه کنند. بنشینند به تماشا. اشکهای آدمها را بشمارند. خرما برداشتنها را ببینند و فاتحه فرستادنها را بشنوند. سیاه پوشیدنها و از عزا درآمدنها را ببینند و خیره شوند به آن روبانِ مشکی بالای قاب. به عکسی که هیچکس دلش نمیخواهد بذارد اینستاگرام تا لایک بگیرد.

میترسم. میترسم بروم و جادوی عکسها درست برایم کار نکند. میترسم بمیرم و همه به عکسها و لبخندهایم نگاه کنند. به این که قرمز میپوشیدم، شاد بودم و بلد بودم غمگینترین آهنگها را شاد و ریتمیک توی خیابان زمزمه کنم. بلد بودم وقتی خوشحالم لِی لِی کنم و دست کسی که کنارم راه میرود را سفت بچسبم. میترسم هیچکس فکر نکند که یک شبهایی هم داشتهام که تنها بودم و نمیخواستم کسی بفهمد. شبهای سخت، شبهای غمگین. شبهایی که هیچ چیز زیبایی نداشت تا امیدوار بمانم. میترسم جادوی عکسها برعکس شود و کسی پیش خودش فکر نکند آدمهای شاد و خندان، مثل دلقکهای همیشه خندان، مثل پرستارهای همیشه مهربان، مثل مادرها و مثل خودم، همیشه تنهاییشان را قایم کردند. که بقیه بیشتر بخندند. چون خودشان مهم نیستند.

روزی که بمیرم، میخواهم به اندازهی چهل شبانهروز مهم باشم. اهمیت داشته باشم. کسی بیاید توی اتاقم و رازهایم را پیدا کند و بخواند. رد اشکهای روی بالش و نوشتههای پنهان لای کتاب و سررسید را ببیند. و بعد جرئت کند و دوباره به عکسهایم نگاه کند.

بیربط: مرگ ماجرای سخت و بدی نیست. یک بدی دارد. آن هم دلتنگیست.

برچسب: دورها,دورها, نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 16:54

صفحه بندی