خرید بک لینک
به حرفهایش نگاه میکردم. کلمات همه تجسم اشیایی بودند؛ دوست نداشتنی، با شکلهای عجیب و بیمعنی.
روزهای قبلترش انگار، روزهای آرامتری بوده باشند. همراه با لبخند و امید. نمیتوانم عملکردش را در کار قضاوت کنم، که من آنجا نبودم. حتی اگر مدیرم بهم گفته باشد هنوز کارش را تحویل نداده. اما مطمئنا روزهایی بوده که پشت همین میزها نشسته، فکر کرده، تایپ کرده، با بقیه حرف زده، شوخی کرده و آخر تایم هم خداحافظی کرده و رفته.
روزهای زیادی گذشته. زیاد به اندازهی چند ماه، شاید هم یک سال.
و حالا دوباره برگشته. طلبکار و شاکی. بیادب و بیملاحظه.
خودم را حتی برای یک لحظه هم نتوانستم جای او بگذارم. که مثلا روزی حقم را کسی خورده باشد، هی صبر کنم و نتیجهای نگیرم و آخر سر یک روز با پلیس و مامور بروم سراغش و جلوی دوستان، همکاران یا آشنایانش داد و بیداد کنم یا بخواهم آبرویش را ببرم. هرچند زندگی عجیبتر از آن است که حتی خودت از خودت و رفتارت و تصمیمهای آیندهات مطمئن باشی، اما به هر حال، هر کسی از خودش یک انتظاراتی دارد. و من چنین آدمی نیستم. و نباید باشم/بشوم.

در تمام مدتی که به حرف های مرد نگاه می کردم، سعی می کردم با پرینتر (که بازی اش گرفته بود و خطاهای مسخره می داد) کار کنم بلکه زودتر شرشان کم شود، لحظاتی که هر آن ممکن بود از شوک ماجرا و ترس از عاقبت آن (در ماجرایی که ابدا به من مربوط نمی شد فقط از قضا آن جا حضور داشتم) غش کنم و به شمارشگر دردسرها یک شماره ی دیگر اضافه کنم؛
دلم و حواسم و غم و غصه ام پیِ مدیرم بود. که حالا همکاری مان از سال دوم هم گذشته، و اتفاقا دوست و راهنمای خوبی هم هست. و می فهمیدم که نگرانی م بیش تر از آن که به خاطر همکاری مان باشد، به خاطر دوستی مان است که شاید اگر یک رابطه ی ساده ی کارمند و کارفرما بود این طور نمی شد (هرچند قبلا، در یک تجربه ی کاری دیگر و در ماجرای مشابهی همین قدر برای مدیرم ترسیده بودم و استرس داشتم.)
اما می دیدم به اوضاع مسلط است. لبخند می زند، به موقع جواب مرد بی ادب طلبکار را می دهد و حتی به جای من پرینتر را هم در آن وضع راه می اندازد تا شرشان زودتر کنده شود.

وقتی که رفتند، سرفه هایم شروع شد. سرفه پشت سرفه. بند نمی آمد و دست خودم هم نبود. می دانستم فشارم افتاده ولی باید برای چند لحظه ی دیگر هم سر پا می ماندم. وقتی همه رفتند، می توانستم هر قدر دلم بخواهد غش کنم و کولی بازی دربیاورم.
به مدیرم نگاه کردم. پرسید: «خوبی؟» جوابش را ندادم. نه می شد بگویم نه، خوب نیستم و نه می توانستم بگویم خوبم. رنگ رخسار نشان می داد از .. .
به جاش گفتم: «حالا چی می شه؟»
گفت: «هیچی.» و بعد آرام و منطقی توضیح داد ماجرا چه بود و حالا چه می شود و نگران نباشم. معلوم بود مطمئن است. و مطمئنم کرد که اوضاع خوب است. خوب و آرام.

هنوز در شوکم. دلم می خواست موقعی که مرد طلبکار به من می گفت: «این آقایی که اینجا وایساده و مدیرعاملتونه... » بهش جواب می دادم. چیزی می گفتم که ساکت شود و به حرف زدن ادامه ندهد. عوضش وسط حرف هاش، سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و رفتم توی یکی از اتاق ها.

ماجرا باید شخصی بماند. دلم نمی خواهد برای کسی از همکارها تعریف کنم، امروز، پنج شنبه، بعد از تایم اداری، در آخرین پنج شنبه ی بیست و یک سالگی درست وقتی که منتظر یک اتفاق خوب بودم چند بار اشک به پشت پلک ها رسید. چند بار خواستم قوی باشم و نشد.

دلم می خواهد چند ساعتی از این ماجرا بگذرد و فکر کنم ببینم بالاخره کِی بزرگ می شوم؟ بزرگ، نترس و جسور. کارمندی که می تواند بهترین عملکرد را در بدترین موقعیت های تنش زا داشته باشد.
و فکر این که ترس و استرس در ساده ترین موقعیت ها هم همراهم بماند، به وحشتم اضافه می کند.

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1397 ساعت: 12:30

صفحه بندی