. - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 4:08
میخوام اسم اینجا رو عوض کنم، بنویسم: «انگار من گم شدهام.» و برم.
یک ماجرای تقریبا عاشقانه که سرانجامش مشخص نیست - تاریخ: 1397/7/2 ساعت: 10:48
یک چیزهایی هست که فکر میکنی چون سالها گذشته، حالا فراموششان کردهای. اما دیروز که بعد از پنج سال و پنج ماه و پانزده روز دوباره رو به رویش قرار گرفتم
به مقصد تمام دنیا. - تاریخ: 1397/7/2 ساعت: 10:48
پسری که در ابتدا داشت ازش خوشم میاومد گویا دیگه علاقهای به من نداره. یا شاید دیگه به اون شکل علاقهای نداره. پس این رشتهی نامرئی و پر از قصهی عاش
بیست و سوم فروردین. - تاریخ: 1397/3/1 ساعت: 12:30
به حرفهایش نگاه میکردم. کلمات همه تجسم اشیایی بودند؛ دوست نداشتنی، با شکلهای عجیب و بیمعنی.روزهای قبلترش انگار، روزهای آرامتری بوده باشند. همراه با لبخند و امید. نمیتوانم عملکردش را در کار قضاوت کنم، که من آنجا نبودم. حتی اگر مدیرم بهم گفته باشد هنوز کارش را تحویل نداده. اما مطمئنا روزهایی بوده که پ...
آخرین روز ماه - تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 16:00
مثل هر هفته، پیام میدهد: "شام؟" جواب میدهم: "مثل همیشه." بعد میپرسم: "بابا رفته کاشان؟" جواب میدهد: "مشهد."- "کِی برمیگرده؟"و امیدوارم بنویسد فردا، یا آخرشب. مینویسد:"الانا باید برسه."سر برمیگردانم. کسی توی سالن نیست. دستمالها را از روی میز برمیدارم، میاندازم توی سطل. در اتاقها بسته است اما صدای حضو...
یک شکست عشقیِ کوچک برای دلی که خیلی تنگ مانده بود - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 15:26
سه؟ چهار؟ شایدم پنج. همین سنهاست که آدم بدون آنکه بترسد هر چیزی که پیش بیاید را تجربه میکند. همین شد که قیچی را برداشتم و آرایشگر خودم شدم. یک دسته مو از جلوی سرم جدا کردم، محکم گرفتمش و با قیچی نه اینکه کوتاهش کنم، از ته بریدم. خبر نداشتم آن روز، جمعه بود و جمعه یعنی حمام و مهمانی. شاید اگر میدانست...
به دورها و دورها - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 16:54
به مرگ فکر میکنم. مردنِ خودم. به اینکه زمانی هست که دیگر اینجا نخواهم بود. زمانیکه از آنجا به بعد، این دستهای من نیست که تند تند روی صفحه کلید لپتاپ میچرخد و تایپ میکند. زمانی که همهچیز این اتاق ساکن و ساکت باقی خواهد ماند. و من مالک هیچ چیزش نیستم. مثل لباسها که در کمد، قاب عکس که روی میز و ساعت مچ...
دور نشو از من - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:54
آرام شدهام. آرام و بیاسترس. نه چون همهچیز طبق روال پیش میرود یا چون همهچیز سر جایش است. بعد از یک سال و چند ماه، یکی از پروژههایم را از دست دادهام. پروژهای که یک سال و شش ماه تمام، هر روز صبح با استرس انجام دادنِ کارهایش بیدار شدهام. حالا رفته. رفته و تمام شده و دوستانِ همکارم میخواهند جشن بگیرند. ب...
این قصه واسه تو - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:59
دلنشینترین چیزی که دربارهی خودم از زبون کس دیگهای شنیده بودم، این بود:"خوشبهحالش. هر شب میتونه برای خودش یه قصه تعریف کنه و بخوابه. ما چی؟"میخواستم توی همون گروه تلگرامی بنویسم، حتی خدای قصهها بودن هم خوابِ شبت رو آسونتر نمیکنه.ننوشتم. تعریفهای این مدلی رو قبلا هم شنیده بودم. مثلا:"خوش به
بیعنوان - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:59
{-برخورد درست منظورم اینه که خودت ناراحت نباشی-کاری به اون ندارم-خودت لذت ببر-بابا-یکی دوستت داره-بدش نمیاد ازت -دوستت داره}- از آرشیو مسیجهای قدیمیم. که هنوزم موقع خوندنش، ته دلم یه حالی میشه. تو بگو دیوانهم، اما من میگم عاشقی شیوهی رندان بلاکشu200eه جانم، بله.
So, what's on your mind? - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط
برای ماهِ گرد و پر از جادوی تو آسمون - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
اگه دستام جادو داشتن، تو رو پیش خودم نگه میداشتم. اصرار نمیکردم به موندن. چون حرفی که به زبون میاد، هزار بار کوتاه و بلند میشه، هزار بار پشت و وارو میشه، هزار بار آیا بگم آیا نگم میشه تا به زبون میاد؛ اما اگه دستام جادو داشت، همون وردِ توی دلم، همون آرزوی توی نگاهم، لابد نگهت میداشت توی قالبِ
?that's no way to say goodbye,.. - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
غیر از اینه که با صداها زندهام؟ و کم پیش میاد چیزی از جزئیات صداها یادم بره. اول صدای آدما، بعد بوی تن آدما و بعد عکسها. نمیشه که گمشون کنم. صداها همیشه زندهان. بوهای آشنا، هر از چند گاهی دوباره تکرار میشن و فقط عکسها هستن که بعضی وقتا شجاع میشم و پاکشون میکنم."چرا پاکش نکردی؟"دیشب پرسید. وق
مث برفایی تو. - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
دلم خنده میخواد. و یه پیرهن آستینبلند پر از گلهای سرخ درشت. یهجوری که توی اون پسزمینهی سفید حسابی به چشم بیاد. راحت میشه با جین آبی ستش کرد. بعد دلم کفش پاشنهتخت مشکی میخواد. مشکی ساده. از اینا که وقتی باهاش راه میری، راحت خم و راست میشه و موقع قدم ورداشتن یه منحنی بامزهیِ نیم دایرهطوری
Good things happen when you meet strangers - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
..دختر: میدونی یه آهنگایی هست چون یه موقع بهخصوصی پخش شدن، توی ذهنت مونده. خود آهنگه هیچی ندارهها. مثلا چمیدونم، خوشگلا باید برقصن (میخندد) ولی تو باهاش گریه میکنی. چون یه خوشگلی بوده که دیگه برات رقاصی نمیکنه.پسر: یا برعکس.دختر: آره، راست میگی؛ یا بر عکس! حالا اینو گوش کن. (گوشیاش را بر می
۲۱ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
امسال پر از بغضم. کاش آدما میدونستن روز تولد، روز مهمیه. کاش میدونستن همش یه روز توی ساله که آدم منتظر میشینه ببینه اون یه نفر چهجوری بهش تبریک میگه. و خب آره دیگه. ۲۱ سالم شد. و کاش اصلا تبریکی نگفته بودی.
آوازهای کوچکی برای تو - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
من حرفی برای گفتن نداشتم و تو هم اینجا نبودی. اینها را باید خیلی وقت پیش مینوشتم؟ مطمئن نیستم. ولی اینجا نبودی. رفته بودی توی قابهای غریب. قابهای دور. چیزی که میخواستم اتفاق نمیافتاد و باورکردن اینکه بعضی چیزها از توان من خارج است، بعضی چیزها تقدیر آدم است، نشدنی بود. تو اینجا نبودی و م
آوازهای کوچکی برای تو/ ۲ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:51
دلم میخواهد عاشقی مثل شاملو داشته باشم ولی بعد فکر میکنم اگر کنار آن فامیل، نام احمد ننشیند، چه تصویر غریبی از عشق و نفرت در ذهنم شکل میگیرد. پارچهی چهارخانهی قرمز را میاندازم روی میز صبحانه. با اینکه دم غروب است، و نور نارنجی لامپها، روی موهایم، دستهایم و چهارخانههای قرمز میتابند و دلم
So, what's on your mind? - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 20:28
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. ...
Remembering a sign -2 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
چشمهام رو میبندم. و قبل از خوابیدن به همهی فرو رفتنای زندگیم فکر میکنم. به اتفاقای نیفتاده فکر میکنم. مثل فرو رفتنم تو بالش، وقتی توی ماشین خوابم برده. میرسیم. بغل میشم و خواب و بیدارم. تختی که توش فرو میرم، و پتویی که روم کشیده میشه. موهایی که شاید کنار زده بشه و شاید قبل از کنار زده شدن، سوژهی یه ...

برچسب‌های مرتبط

so what's on your mind | so what on your mind mr sparrow | so say what on your mind lyrics | so say what on your mind | so what's been on your mind | so much on your mind quotes | so your minds may be corrupted | boy so what's been on your mind | boy so what's been on your mind for me | so lose your mind you psycho