دستام جادو ندارن، اما پر از قصهان. قصهی تو، که کاش بشه قصهی ما، گرم و امنه. گرم مثل لباسای رفته از کمد. امن مثلِ: "فعلا نگران چیزی نباش. آروم بخواب، بعدا دربارهاش حرف میزنیم."
میخوام دستم رو بگیرم بالا، از لای این همه دود و کثیفی، نشونش بدم به بزرگترین و نزدیکترین ماهِ این سالها، توی آسمون. کم نبوده شبایی که خودم رو با پیرهن و دامن بلند، روی هلال باریک ماه دیده باشم و برای خودم تاب خورده باشم و آدمها و قصهها و عاشقیتشون رو از این بالا دیده باشم. اما حالا که ماه کامل و بالغ شده و دیگه نمیشه روش نشست و تاب خورد، میخوام بدونه و ببینه که حالا من هم بزرگ شدم. حالا منم میتونم از پس گذشته بربیام و دوباره شروع کنم به دوست داشتن. که اگه ماه ببینه و بخنده و از جادوش به دستام قرض بده، اونوقت جرئت میکنم یه روز وسط حرفای معمولی، یه دفعه دستت رو بگیرم و بگم: "تو دوستداشتنیترین و عزیزترینِ منی.." و بعد جادوی دستها نذارن دستات از دستام بیان بیرون.
اما خب، هنوز دستام جادو ندارن. فقط پر از قصهان..
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی