خرید بک لینک
اگه دستام جادو داشتن، تو رو پیش خودم نگه میداشتم. اصرار نمیکردم به موندن. چون حرفی که به زبون میاد، هزار بار کوتاه و بلند میشه، هزار بار پشت و وارو میشه، هزار بار آیا بگم آیا نگم میشه تا به زبون میاد؛ اما اگه دستام جادو داشت، همون وردِ توی دلم، همون آرزوی توی نگاهم، لابد نگهت میداشت توی قالبِ دستام. دستام جادو ندارن. اما پر از قصهان. پر از قصهی رفتن و برگشتن. پر از قصهی نیمهتموم. پر از قصه با پایان خوش، با پایان بد. بدون پایان. اما قصهی تو... قصهی سبز تو، تازه داره روایت میشه. تازه داره میشه یه ماجرای قشنگ که دوست دارم تا ابد ادامه داشته باشه. بشه بلندترین خط کف دستم. که هر روز نگاهش کنم چه جوری داره بلند و بلندتر میشه و از کف دست ریشه میگیره و میدوئه به تموم جونم. میپیچه دور قلبم. میرسه به خندهی روی لبم. میرسه به خواب شبم.

دستام جادو ندارن، اما پر از قصهان. قصهی تو، که کاش بشه قصهی ما، گرم و امنه. گرم مثل لباسای رفته از کمد. امن مثلِ: "فعلا نگران چیزی نباش. آروم بخواب، بعدا دربارهاش حرف میزنیم."

میخوام دستم رو بگیرم بالا، از لای این همه دود و کثیفی، نشونش بدم به بزرگترین و نزدیکترین ماهِ این سالها، توی آسمون. کم نبوده شبایی که خودم رو با پیرهن و دامن بلند، روی هلال باریک ماه دیده باشم و برای خودم تاب خورده باشم و آدمها و قصهها و عاشقیتشون رو از این بالا دیده باشم. اما حالا که ماه کامل و بالغ شده و دیگه نمیشه روش نشست و تاب خورد، میخوام بدونه و ببینه که حالا من هم بزرگ شدم. حالا منم میتونم از پس گذشته بربیام و دوباره شروع کنم به دوست داشتن. که اگه ماه ببینه و بخنده و از جادوش به دستام قرض بده، اونوقت جرئت میکنم یه روز وسط حرفای معمولی، یه دفعه دستت رو بگیرم و بگم: "تو دوستداشتنیترین و عزیزترینِ منی.." و بعد جادوی دستها نذارن دستات از دستام بیان بیرون.

اما خب، هنوز دستام جادو ندارن. فقط پر از قصهان..

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

صفحه بندی