وسایلم را جمع میکنم، چند برگ دستمال محض احتیاط با خودم برمیدارم و اسنپ میگیرم. ماشینی که قرار است دنبالم بیاید، پژوی 405 زرد رنگیست که قبل از آنکه من را سوار کند، توی دلش خدا خدا میکند توی آن ترافیک افتضاح، مسافر معطلش نکند و وقتی میرسد، حاضر آنجا ایستاده باشد.
وقتی رسید، حاضر آنجا ایستاده بودم. پس شروع میکند به گفتن و خندیدن و تعریف کردن. به دور زدن ترافیک. و وقتی یکی از کوچهها را رد کرده بود و داشت دنده عقب میگرفت، چشمهایش را دیدم که سبز بود. سبز و مهربان. تمام مسیر برایم خاطره گفت. از دوست نود و شش سالهاش که گاهیوقتها بهش زنگ میزند تا بروند یک دوری بزنند. میگفت "حوصلهش که سر میره بهم زنگ میزنه بریم خرید. میدونم دلش میخواد یه دوری بزنیم، اما میگم باشه، با ماشین میبرمش بیرون میچرخیم آخرشم هیچی نمیخریم، میرسونمش خونه." و بعد دستهای دوستش را برایم تصویر میکند که سفید، پیر، چروکیده و استخوانیست و لکههای کبود رنگی، رویشان را پوشانده.
اینها را میگوید در حالیکه من توی جای گرم و نرمم نشستهام و سرم را به عقب تکیه دادهام و تنها کاری که ازم بر میآید، تایید کردن حرفها و خاطرههایش است.
نیم ساعت بعد، دمِ خانه پیادهام میکند. همانجا، بهش پنج ستاره میدهم و از اینکه دستمالها تاخورده و مرتب هنوز توی جیب کولهام مانده، غریبانه، توی دلم ذوق میکنم.
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی