خرید بک لینک
مثل هر هفته، پیام میدهد: "شام؟" جواب میدهم: "مثل همیشه." بعد میپرسم: "بابا رفته کاشان؟" جواب میدهد: "مشهد."
- "کِی برمیگرده؟"
و امیدوارم بنویسد فردا، یا آخرشب. مینویسد:
"الانا باید برسه."

سر برمیگردانم. کسی توی سالن نیست. دستمالها را از روی میز برمیدارم، میاندازم توی سطل. در اتاقها بسته است اما صدای حضور آدمها میآید. زود از راهرو رد میشوم، میروم سمت دستشویی. آب سرد را مشت مشت توی صورتم میریزم. به چشمهایم توی آینه زل میزنم. قرمز و غمدار. دماغم را بالا میکشم، صورتم را خشک میکنم و تا از دستشویی بیرون میآیم، یکی از همان آدمها از اتاقش بیرون آمده، من را میبیند. انگار که کسی مچم را گرفته باشد، آرام و با ندامت میگویم"سلام" و لبخندی میزنم. توقع نداشته من را اینطور ببیند. میگوید "سلام" و بعد، بعیدترین سوالی که هیچوقت فکرش را نمیکردم، از من میپرسد:

-"خوبی؟"
+"ممنون، خوبم."
و از کنار هم رد میشویم.

وسایلم را جمع میکنم، چند برگ دستمال محض احتیاط با خودم برمیدارم و اسنپ میگیرم. ماشینی که قرار است دنبالم بیاید، پژوی 405 زرد رنگیست که قبل از آنکه من را سوار کند، توی دلش خدا خدا میکند توی آن ترافیک افتضاح، مسافر معطلش نکند و وقتی میرسد، حاضر آنجا ایستاده باشد.

وقتی رسید، حاضر آنجا ایستاده بودم. پس شروع میکند به گفتن و خندیدن و تعریف کردن. به دور زدن ترافیک. و وقتی یکی از کوچهها را رد کرده بود و داشت دنده عقب میگرفت، چشمهایش را دیدم که سبز بود. سبز و مهربان. تمام مسیر برایم خاطره گفت. از دوست نود و شش سالهاش که گاهیوقتها بهش زنگ میزند تا بروند یک دوری بزنند. میگفت "حوصلهش که سر میره بهم زنگ میزنه بریم خرید. میدونم دلش میخواد یه دوری بزنیم، اما میگم باشه، با ماشین میبرمش بیرون میچرخیم آخرشم هیچی نمیخریم، میرسونمش خونه." و بعد دستهای دوستش را برایم تصویر میکند که سفید، پیر، چروکیده و استخوانیست و لکههای کبود رنگی، رویشان را پوشانده.
اینها را میگوید در حالیکه من توی جای گرم و نرمم نشستهام و سرم را به عقب تکیه دادهام و تنها کاری که ازم بر میآید، تایید کردن حرفها و خاطرههایش است.

نیم ساعت بعد، دمِ خانه پیادهام میکند. همانجا، بهش پنج ستاره میدهم و از اینکه دستمالها تاخورده و مرتب هنوز توی جیب کولهام مانده، غریبانه، توی دلم ذوق میکنم.

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 16:00

صفحه بندی