
آرام شدهام. آرام و بیاسترس. نه چون همهچیز طبق روال پیش میرود یا چون همهچیز سر جایش است. بعد از یک سال و چند ماه، یکی از پروژههایم را از دست دادهام. پروژهای که یک سال و شش ماه تمام، هر روز صبح با استرس انجام دادنِ کارهایش بیدار شدهام. حالا رفته. رفته و تمام شده و دوستانِ همکارم میخواهند جشن بگیرند. برای تمام شدن خستگیهایمان. برای اینکه دوباره همدیگر را ببینیم. به صورت هم لبخند بزنیم و من چشمهایم از اشک برق بزند ولی صورتم را برگردانم و نگذارم کسی بفهمد.
امروز عصر، همانطور بیکار و بیحوصله و آرام، یک متن پانصد کلمهای نوشتم. پانصد کلمه را پشت سر هم ردیف کردم و چیدم تا بگویم در آپدیت جدید فلان اپلیکیشن، چه میتوانید بکنید تا خوشحالتر و راضیتر از قبل باشید. متن را یکساعته نوشتم (چیزی که از من بعید است)، بدون آنکه سوالی بپرسم یا توضیحی بخواهم. نوشتم و فرستادم و بعد زل زدم به مانیتور. تا پیامم تیکِ دوم بخورد، و کسی آن بالا تایپینگ شود.
و نوشت:
"آفرین. لحنت خوبه، قشنگ نوشتی."
و بغضم گرفت. اما بلند شدم و بنا کردم به رقصیدن. آرام، همانطور که لیلا حاتمی در #رگخواب میرقصید. میدانم چه مرگم است. دلم تنگ است. دلم برای خیلی چیزها و خیلی کسان تنگ است. اما به روی خودم نمیآورم. عوضش قایم میشوم. تو بگو حتی اگر قایم شدن یعنی در یک ویدئوی شش دقیقهای که سه ثانیهاش از من است، همینقدر نصفه نیمه و همین قدر دلتنگ و آرام ثبت شده باشم.