به شین.
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
اصلا خیلی بعیده امشب اینجا خونده بشه. شایدم فردا شب برش دارم. تا دم مسیج دادن هم اومدم. که:"فردا بیا."اما نفرستادمش چون چیزی که تموم شده نباید شروع بشه. لابد! اما، فردا بیا.
You always walk a step behind
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
دقیقش یادم نیست. اما روزی که روی پله برقیهای مترو پیش خودم فکر میکردم که داستانهای قدیمی از یک جایی به بعد نباید دنبال آدم کنند، پدر و دختری که پشت سرشان بودم به بالای پلهها رسیدند. پدر دست دخترش را گرفته بود و دنبال خودش میکشید. اما دختر اصرار داشت جوری قدم بردارد که پایش روی خط بین موزاییکها نرود....
"که پایان، مونتاژیست لازم.."
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
فکر میکنم هیچ دوست داشتنی ابدی نیست و بعد زل میزنم به صورت یکی ازدخترهای کلاس که عقد کرده و خوشحال به نظر میرسد. کلاسهای عصر را نیم ساعت زودتر میرود تا به خرید عروسی و جهاز برسد. تکیه میدهم به پشتی صندلی و بیu200dخیال کلاس میشوم. حوصلهام سر رفته. زیر چشمی پسر ردیف سوم را میپایم. استاد به یکی از دختر...
Tryin' to let go..
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
دنیام رو دارم دوباره میسازم. درواقع میچینم. فهمیدم که همهی نابسامونیها به خاطر این بود که هیچی سر جای خودش نبود. هیچ حس و ماجرا و غصه و شادیای رو به اندازهی کافی تجربهاش نمیکردم. در جای مناسب تجربهاش نمیکردم. این شد که هی ادامه دادم و به روی خودم نیاوردم و گفتم این هم یه مدل زندگی کردنه و گور بابای ...
برگشتن
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:30
تا حالا برگشتی پشت سرت رو نگاه کنی، بعد محو تماشاش بشی، انگار که کشف ناشدنیترین جای دنیاست و همینجوری که داری تهِ دلت غصه میخوری که پس چرا زودتر برنگشته بودم؛ سرما و قشنگی نفست رو بند بیارن و بخندی؟ شده؟ میدونم که نشده. میدونم که داری بهم میخندی. نگاه کن. به آسمون بالای سرم نگاه کن. نگو که دستهی پرن...
from the beginning
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:29
چهار و پنجاه دقیقهی بعدازظهر پنجشنبه و دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم چطور باید بیانش کنم یا دربارهش بنویسم. ولی فارغ شدم. یا حداقل به خیال خودم فارغ شدم. بالاخره از سایهی آدمای قدیمی، که همهش وابستگی بود و وابستگی و وابستگی، دور و رها شدم. عجیبه. ولی خندون و آروم رها شدم. اولش دردناک بود. ولی...