فکر میکنم هیچ دوست داشتنی ابدی نیست و بعد زل میزنم به صورت یکی ازدخترهای کلاس که عقد کرده و خوشحال به نظر میرسد. کلاسهای عصر را نیم ساعت زودتر میرود تا به خرید عروسی و جهاز برسد. تکیه میدهم به پشتی صندلی و بیu200dخیال کلاس میشوم. حوصلهام سر رفته. زیر چشمی پسر ردیف سوم را میپایم. استاد به یکی از دخترها تذکر میدهد که گوشیش را بگذارد کنار.
و من همین موقع مثلث مجازی را کشف میکنم. دو تا از دخترها و یکی از پسرها توی تلگرام با هم چت میکنند. استاد شروع میکند به خاطره تعریف کردن. یکی از دخترهای مثلث سرش را برمیگرداند عقب و رو به پسر میگوید:
"تو رو خدا امید. تو رو خدا. نمیتونم جلو خندهمو بگیرم. بسه."
امید میخندد و در جواب دوباره تایپ میکند. من باز به پسر ردیف سوم زل میزنم. شیرازیست و این را دیگر همه میدانند. از بس که استاد کلاسِ صبح، شیرازیها را تحویل گرفت. حتی وقتی پسر پای تخته رفت و صادقانه اعتراف کرد:
"استاد بدبختی ما هم همینه که درس رو میذاریم واسه شب امتحان و الان چیزی بلد نیستم."
همینقدر رک و آرام، جوری که انگار طبیعت دنیا بر همین شب امتحان درس خواندن و نفهمیدن است و اگر غیر از این باشد عجیب است، حرفش را میزند.
استاد کلاسِ صبح، کمکش میکند مسئله را حل کند.
به پسر فکر میکنم. و عینک عجیبی که به چشمش میزند. دو تا عدسی ذره بینی گنده. که روی صورت نوبلوغ پر از جوش نشسته. فکر میکنم تا حالا چند بار جلوی در و توی راهرو من را دیده و نیشش باز بوده. یا بعد از دیدن من باز شده. بعد توی دلم میگویم:
"چه اعتماد به نفسی!"
اما بعدش برای خودم و کسی که خیال میکنم از من خوشش میآید، دلم میسوزد.
لیست تلگرامم را بالا پایین میکنم. توی ذهنم. مطمئنم توی هیچ مثلث عاشقانهای نبودهام. چشمم را از پسر ردیف سوم بر میدارم و به تخته زل میزنم. صفحهی گوشیم روشن میشود. دوست ترم بالائیم مسیج زده:
"هانی ببخشید. من کلاسم الان تموم شد. دارم میرم."
جواب میدهم:
"خواهش میکنم هانی. مراقبت با.."
نه. نمینویسم "مراقبت باش." چون روز تولدم موقع خداحافظی شنیدهم که دوست پسرش در گوشش گفت:
"مراقبت باش."
برایش مینویسم:
"خواهش میکنم هانی. مراقب خودت باش:** "
پروانهها توی دلم به پرواز درمیآیند. دوباره گوشی را بر میدارم و به تنها آدم توی لیستم مسیج میدهم:
"بیام؟"
جواب میگیرم:
"سر کلاسم."
سر ذوق میآیم و تند تند تایپ میکنم:
"خب منم نگفتم الان که. تا منم برسم یه ساعت و نیمی طول میکشه."
مسیج طولانیام بیجواب میماند.
مثلث مجازی هنوز مشغول تایپ است. و پسر ردیف سوم یکی درمیان با عینک و گوشهی ناخنش ور میرود. گاهی هم خطی توی جزوهاش میکشد.
با لیوان چای سر کلاس آمدم. ته ماندهی چای توی لیوان را تاب میدهم و منتظرم تا صفحهی گوشی دوباره روشن شود. روشن نمیشود. پسری که پشت سرم نشسته با لولهی خودکار میزند روی شانهام. بر میگردم.
"اینو بده به جلوئیت." میدهم به جلوئیم. و دختر جلوئی با همان نگاه یک ثانیهایش بهم حالی میکند که هیچ از من خوشش نمیآید. این نفرت را قبلا هم در نگاهش دیده بودم. وقتی کارت مترویش را پیدا نمیکرد و پسر آن طرف گیت عجله داشت و من که کارت مترویم همیشه پیداست، از جلوی دختر رد شدم و از گیت عبور کردم. لابد پیش خودش در آن لحظهی حساس اینطور فکر کرده که پسر از دختر فرز خوشش میآید و او الان فرز نیست. پس "دخترجان؛ من از تو متنفرم."
الان هم که نشستهام وسط رابطهی عاطفیشان و به تلافی ماجرای مترو نامههایشان را دست به دست میکنم.. چون گوشی یکیشان شارژ ندارد و نمیتوانند چت کنند.
.
صفحه ی گوشی روشن نمیشود تا من هم اجازه بگیرم و نیم ساعت زودتر بروم.
شال قرمز را از توی کولهام بیرون می آورم. به بغل دستیم نشانش میدهم. بغل دستی سعی میکند با اینترنت دانشگاه عکس مهمی را باز کند و موفق نمیشود. حرصی شده. نگاهی به شال توی دستم میکند و نمیبیندش. باز دوباره سراغ عکس میرود.
صفحهی گوشیم روشن نمیشود. باید کمی تاب بخورم. دستم را میگیرم بالا که بروم بیرون. استاد میگوید:
"الان تموم میشه. اگه واجب نیست صبر کن."
"واجب نیست"؛ لابد یعنی هرچیزی به جز خرید عروسی و دستشویی رفتن. از حرف استاد خجالت میکشم و فرو میروم توی صندلی. معلوم است که نمیخواهم بروم دستشویی. یا خرید جهاز.
حرصم را سر تنها آدم توی لیست خالی می کنم. دوباره مسیج میدهم:
"اهم!"
و صفحهی گوشی روشن میشود.
"سر کلاسم."
سر کلاسم و درد. سر کلاسم و حناق. خودم وسط جهنمی نشستهام که عاشقیت بقیه را می بینم و بعد از خودی گل می خورم که چی؟ که "سر کلاسم."
غر می زنم و توی جزوهی ناقصم مینویسمشان.
{تو چرا با من چت نمی کنی؟ چرا مسیج خندهدار نمی فرستی که من نتونم جلوی خندهام رو بگیرم و استاد بهم تذکر بده؟ چرا باهام سوار مترو نمیشی؟ چرا باهام نمیای خرید؟ چرا دلت نمیخواد شال قرمزم رو ببینی؟}
و باز هم غر میزنم و مینویسمشان.
استاد اسمم را میخواند.
"بله استاد."
بلند میشوم که یکی از دخترها میگوید:
"آخر جزوهی امروز رو میدی بهم؟"
خندهام میگیرد. جواب میدهم:
"ننوشتم."
حتما دختر دیده آخر کلاس تند تند مشغول نوشتن بودم. برای همین فکر میکند جزوهام را از قصد نمیدهم. پس لابد توی دلش بهم فحش میدهد و بعد از یکی دیگر از دخترها بلند میپرسد:
"عزیزم؛ شما که دیگه جزوهی امروز رو نوشتی؟"
و عزیزمش را جوری میگوید که دل من از مخاطبِ این عزیزم زیبا و لطیف و پر مهر نبودن، بسوزد. اما عزیزم! مردهشور خودت و عزیزهایت.. .
شال قرمز توی کولهام سنگینی میکند. مثلث مجازی؛ کبوترهای عاشق، دختر سرشلوغ با خرید عروسی، دوستم که دوست پسرش عادت دارد بهش بگوید مراقبت باش و پسر ردیف سوم ، همهشان رفتهاند. تنها توی کلاس زنگ میزنم به تنها آدم توی لیستم. برنمیدارد. یعنی چه؟ این رفتار مسخره و جواب دادنهای مسخره تر باید تمام شود. دوباره زنگ میزنم. برنمیدارد. اشک جمع شده توی چشمهام.
دوباره مینشینم روی صندلی. شماره را میگیرم. شال قرمز را از کوله بیرون میآورم. کلید تماس را لمس میکنم. شماره میگیرد و قطرههای اشک، آرایشم را میشورد و شال روی پایم را سیاه میکند. حتما هیولا شدهام.
برنمیدارد.
نگهبان میآید بالا.
"خانوم می خوام درو ببندم." از توی دوربین صورتم را دیده. جملهاش را توی هوا بدون دیدنم میگوید و میرود در بقیهی کلاسهای طبقه را قفل کند.
برای بار آخر شماره میگیرم و لج میکنم.
"اگه این دفعه هم جواب ندی میرم زن همین پسرهی باباقوری میشم."
زن پسر باباقوری نمیشوم. به اندازهی یک ثانیه تماس برقرار میشود. هر چقدر الو میگویم، صدایی نمیشنوم.
خوشحال میشوم که لابد دفعههای قبل هم آنتن نداده.
از کلاس بیرون میآیم و صورتم را میشورم. صفحهی گوشی روشن میشود:
"چند بار بگم سر کلاسم؟"
پروانهها توی دلم دوباره به پرواز درمیآیند.
.
اصلا هر چند وقتی که از این ماجرا گذشته باشد. چیزی در من فروریخته. چیزی که دوست داشتن مردها را سخت میکند. این ها را نشد برای خودت بگویم. خستگی آمده سراغم. احساس میکنم کوه کندم وقتی با من آمدی بیرون. وقتی نتیجهی دو سال صبر کردن و ندیدن را، دیدم، آن قدر که باید شگفت زده ام نکرد. هیچ معجزهای ندیدم و هیچ جملهای مجذوبم نکرد.
و احساس می کنم حالا که هیچ دوست داشتنی را نمیتوان تا ابد ادامه داد، چرا بیخودی خودم را خسته کنم؟
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی
تاريخ: جمعه
23 مهر
1395 ساعت: 7:30