خرید بک لینک
دنیام رو دارم دوباره میسازم. درواقع میچینم. فهمیدم که همهی نابسامونیها به خاطر این بود که هیچی سر جای خودش نبود. هیچ حس و ماجرا و غصه و شادیای رو به اندازهی کافی تجربهاش نمیکردم. در جای مناسب تجربهاش نمیکردم. این شد که هی ادامه دادم و به روی خودم نیاوردم و گفتم این هم یه مدل زندگی کردنه و گور بابای بقیه و حرفاشون. اما خُپ، نشد. یه چیزایی توی زندگی هست مثل قانون و اصل. که همیشه ثابتن. نمیشه احساس کرد زندگی متفاوتی داری و میتونی بیخیال این قانونا بشی. بالاخره یه جایی جونتو میگیره و باعث میشه متوقف بشی. البته خود این توقف هم خوبه، قشنگه یه جورایی. اول حسابی خالیت میکنه و باعث میشه حالت از خودت و ماجراهایی که تماما خودت سر خودت آوردی به هم بخوره. یکی دو هفتهای بدون گریه و بغض نخوابی. دلت هی تنگ و گشاد بشه :)) اما خب واقعا همینه. دلت هی تنگ و گشاد میشه برای آدما. هم معاشرت میخوای، هم نه. هم دلت میخواد بقیه پا به پات غصه بخورن و درکت کنن، هم دلت میخواد بزنن پس کلهت و برت گردونن به زندگی. اما سختیش به همیناست. همون یکی دو هفتهای طول میکشه تا سر عقل بیای و یهدفعهای با یه حرکت ناگهانی، زندگی رو برگردونی به مسیر درستش.
برای من برگردوندن زندگی این مدل بود که کانال رنگیرنگی ده درصد تخفیف گذاشت برای صد و پنجاه نفر اولی که از فروشگاهش خرید کنن. من دلم خرید تخفیفدارِ رنگی خواست. با اینکه قبلش اعتقاد داشتم خودم میتونم بدون خرید از رنگیرنگی، برای خودم اسکرپبوک درست کنم. با قیچی ساده، کاغذ رو دالبر، دالبر ببرم و با برچسبهای شهرکتاب، خودم آستین بالا بزنم و برای خودم چیزی خلق کنم. اما خُپ، نشد.
منتظرم کاغذای رنگی و پانچ و قیچی طرحدار و آدمای مهربون و شغل هیجانانگیز کم کم دست به کار بشن حالم رو بهتر بکنن. مثل حالِ خوب امروز صبح که رفتم سوپری، برای اولین بار صبونه خریدم و با خودم آوردم سرکار. پشت اولین میز واقعی زندگیم نشستم، لپتاپ روشن کردم، به پیامهای مردم جواب دادم، بعد رفتم آشپزخونه و برای خودم و همکارام صبونه درست کردم و چای ریختم. بامزه بود. خفن بود. و حالا منتظر قرار عصر و قرار فردا عصر و خوشیهای بعد از امروزم. به قول شهرزاد، { بیشباد!}

برچسب: tryna let go of the past drake,tryna let go but i just caot, نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 7:30

صفحه بندی