خرید بک لینک
Fahimeh, [17.10.16 13:52]
نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. مثل همین الان. سردم شد بغضم گرفت. درست نبود. رفتم سراغ کمد. لباسش رو از روی جالباسی مرتب کردم. آستینش رو مرتب کردم. پایینِ پاچهی شلوار زیریش رو مرتب کردم. دست کشیدم روی لباسها. فرار کردهبودم و پناهم صاحب لباسای کمد بود. ترسیدم اما لباس رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. جلوی آینه وایسادم. به دیوار تکیه دادم. برنا اگه بود، میگفت بازم سینماتیک شدی؟ برنا نبود. نه خودش بود و نه توی ذهنم. ولی جملهش بود. به خودم نگاه کردم. به لباسی که بغلش کردم. به بغضی که میاد و میره. به اینکه بهم پناه میده؟ میذاره توی بغلش باشم و گذشته یادم بره؟

Fahimeh, [17.10.16 13:54]
ترسیدم. ولی لباس رو محکمتر بغلش کردم. توی آینه دیدم که دگمهی اول لباس رو اشتباه بسته. بازش کردم. یه تار مو چسبیده بود به داخل پارچه. کوتاهِ کوتاه. ترسیدم. بهش دست نزدم. مال من نبود. مال من نیست. فقط یه بغل کوچیک. زود میذارمش سرجاش. دگمهی لباسش رو دوباره بستم. توی آینه به خودم نگاه کردم. بغض داشتم. چشمم قرمز شد.

Fahimeh, [17.10.16 13:54]
اگه الان برگردن چی؟ چهجوری با لباس توی دستم از دستشویی بیام بیرون و بذارمش سر جاش؟

Fahimeh, [17.10.16 13:58]
ولی لباس رو محکمتر چسبیدم. بوش کردم. بوی خاطرههای قدیمی رو نمیداد. دوباره بو کردم. نه. بوی خاطرههای قدیم رو نمیداد. بوی آدمهای قدیم رو نمیداد. بوی خودش بود و بغض من و ترسی که به جونم افتاده بود. اما لباس رو میخواستم. زل زدم به قیافهم توی آینه. جلوی موهام رو کوتاه کرده بودم. برعکس همیشه که قرمز میپوشم، آبی پوشیده بودم. شال آبیای که فکر میکردم هیچوقت بهم نمیاد. ولی امروز بهم اومد. با تیشرت آبی. با روییِ بلند مشکی. اما ساعتم قرمز بود. ولی قرمزیش آزارم نمیداد. لباس توی بغلم بود. احاطه شده با دنبالهی شال آبی و نوازش دستی که ساعت قرمز به مچش بسته. و قیافهی مبهوتِ توی آینه. محکمتر بغلش کردم. برای بار آخر. از دستشویی اومدم بیرون و گذاشتم سر جاش.

Fahimeh, [17.10.16 14:00]
دوباره نشستم پشت میزم. سعی میکنم حواسم جمع کارم باشه. اما خودم که میدونم فرار کردم. اما نمیدونم به کجا. نمیدونم کجا بهم پناه داده بشه. تنهایی سخته. تنهایی نمیشه. هیچ پایان مناسبی توی ذهنم نیست. که بنویسم و تمومش کنم این متنِ درد رو.

Fahimeh, [17.10.16 14:01]
اگه برگرده و بفهمه به لباسش دست زدم؟ اگه نبینه؟ اگه هیچوقت منو نبینه؟

Fahimeh, [17.10.16 14:01]
نه.

Fahimeh, [17.10.16 14:02]
هیچ پایان مناسبی نمیتونم بنویسم. باید حواسم رو جمعِ کارم کنم. ببخشید.


*توی تلگرام تایپ شده و گذاشتم تاریخ و ساعتش بمونه.

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

صفحه بندی