
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط...
ادامه مطلب
..دختر: میدونی یه آهنگایی هست چون یه موقع بهخصوصی پخش شدن، توی ذهنت مونده. خود آهنگه هیچی ندارهها. مثلا چمیدونم، خوشگلا باید برقصن (میخندد) ولی تو باهاش گریه میکنی. چون یه خوشگلی بوده که دیگه برات رقاصی نمیکنه.پسر: یا برعکس.دختر: آره، راست میگی؛ یا بر عکس! حالا اینو گوش کن. (گوشیاش را بر می...
ادامه مطلب
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. مثل همین الان. سردم شد بغضم گرفت. درست نبود. رفتم سراغ کمد. لباسش رو از روی جالباسی مرتب کردم. آستینش رو مرتب کردم. پایینِ پاچهی شلوار زیریش رو مرتب کردم. دست کشیدم روی لباسها. فرار کردهبودم و پناهم صاحب لباسای کمد بود. ترسیدم اما لباس رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. ج...
ادامه مطلب
دقیقش یادم نیست. اما روزی که روی پله برقیهای مترو پیش خودم فکر میکردم که داستانهای قدیمی از یک جایی به بعد نباید دنبال آدم کنند، پدر و دختری که پشت سرشان بودم به بالای پلهها رسیدند. پدر دست دخترش را گرفته بود و دنبال خودش میکشید. اما دختر اصرار داشت جوری قدم بردارد که پایش روی خط بین موزاییکها نرود. پشت سر پدر و دختر شروع کردم به راه رفتن، جوری که پایم روی خط نرود. منتظر بودم کسی از پشت پایم را لگد کند. یا کسی سرم فریاد بزند که این چه طرز راه رفتن است؟ بعد دیدم دستهایم چقدر خالیست. به دستهای دختر حسودیم میشد. کسی را داشت که دستش را بگیرد و ز...
ادامه مطلب