
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط...
ادامه مطلب
غیر از اینه که با صداها زندهام؟ و کم پیش میاد چیزی از جزئیات صداها یادم بره. اول صدای آدما، بعد بوی تن آدما و بعد عکسها. نمیشه که گمشون کنم. صداها همیشه زندهان. بوهای آشنا، هر از چند گاهی دوباره تکرار میشن و فقط عکسها هستن که بعضی وقتا شجاع میشم و پاکشون میکنم."چرا پاکش نکردی؟"دیشب پرسید. وق...
ادامه مطلب
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. مثل همین الان. سردم شد بغضم گرفت. درست نبود. رفتم سراغ کمد. لباسش رو از روی جالباسی مرتب کردم. آستینش رو مرتب کردم. پایینِ پاچهی شلوار زیریش رو مرتب کردم. دست کشیدم روی لباسها. فرار کردهبودم و پناهم صاحب لباسای کمد بود. ترسیدم اما لباس رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. ج...
ادامه مطلب