
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط...
ادامه مطلب
Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقطع. مثل همین الان. سردم شد بغضم گرفت. درست نبود. رفتم سراغ کمد. لباسش رو از روی جالباسی مرتب کردم. آستینش رو مرتب کردم. پایینِ پاچهی شلوار زیریش رو مرتب کردم. دست کشیدم روی لباسها. فرار کردهبودم و پناهم صاحب لباسای کمد بود. ترسیدم اما لباس رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. ج...
ادامه مطلب
چهار و پنجاه دقیقهی بعدازظهر پنجشنبه و دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم چطور باید بیانش کنم یا دربارهش بنویسم. ولی فارغ شدم. یا حداقل به خیال خودم فارغ شدم. بالاخره از سایهی آدمای قدیمی، که همهش وابستگی بود و وابستگی و وابستگی، دور و رها شدم. عجیبه. ولی خندون و آروم رها شدم. اولش دردناک بود. ولی فهمیدم که دنیام هیچوقت از حضور آدما خالی نمیشه. هیچوقت تنها، توی غار خودم نمیمونم. و بعد شروع کردم به کنار اومدن با این حقیقت که آدمای قدیمی، با آدمای جدید کنار نمیان. دلشون نمیخواد من رو کنار آدمای جدید ببینن ولی خب، این موضوع وقتی اهمیت ...
ادامه مطلب