
چهار و پنجاه دقیقهی بعدازظهر پنجشنبه و دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم چطور باید بیانش کنم یا دربارهش بنویسم. ولی فارغ شدم. یا حداقل به خیال خودم فارغ شدم. بالاخره از سایهی آدمای قدیمی، که همهش وابستگی بود و وابستگی و وابستگی، دور و رها شدم. عجیبه. ولی خندون و آروم رها شدم. اولش دردناک بود. ولی فهمیدم که دنیام هیچوقت از حضور آدما خالی نمیشه. هیچوقت تنها، توی غار خودم نمیمونم. و بعد شروع کردم به کنار اومدن با این حقیقت که آدمای قدیمی، با آدمای جدید کنار نمیان. دلشون نمیخواد من رو کنار آدمای جدید ببینن ولی خب، این موضوع وقتی اهمیت ...
ادامه مطلب