
به مرگ فکر میکنم. مردنِ خودم. به اینکه زمانی هست که دیگر اینجا نخواهم بود. زمانیکه از آنجا به بعد، این دستهای من نیست که تند تند روی صفحه کلید لپتاپ میچرخد و تایپ میکند. زمانی که همهچیز این اتاق ساکن و ساکت باقی خواهد ماند. و من مالک هیچ چیزش نیستم. مثل لباسها که در کمد، قاب عکس که روی میز و ساعت مچیِ قرمز که در کشوی بغل میزم جا خواهد ماند. تا ابد. اما درست از همان لحظه است که ...
ادامه مطلب
آرام شدهام. آرام و بیاسترس. نه چون همهچیز طبق روال پیش میرود یا چون همهچیز سر جایش است. بعد از یک سال و چند ماه، یکی از پروژههایم را از دست دادهام. پروژهای که یک سال و شش ماه تمام، هر روز صبح با استرس انجام دادنِ کارهایش بیدار شدهام. حالا رفته. رفته و تمام شده و دوستانِ همکارم میخواهند جشن بگیرند. برای تمام شدن خستگیهایمان. برای اینکه دوباره همدیگر را ببینیم. به صورت هم لبخند بزنیم و من چشمهایم از اشک برق بزند ولی صورتم را برگردانم و نگذارم کسی بفهمد.امروز عصر، همانطور بیکار و بیحوصله و آرام، یک متن پانصد کلمهای نوشتم. پانصد کلمه را پشت سر هم ردیف کردم و چیدم تا بگویم در آپدیت...
ادامه مطلب